قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2986

تاريخ الفي ( فارسى )

اعيان قريب به چهارصد نفر به دين نصارا درآمدند ، و خود را از كشته شدن خلاص كردند . ملك روم در بزاعه ده روز توقّف نموده هرروز مردمى كه در خانه‌ها پنهان بودند ، به تفحص و تفتيش بسيار پيدا مىكردند و ايشان را به دين نصارا تكليف مىنمودند . اگر قبول مىكردند ، فهو المراد ، و الّا به ضرب تيغ بىدريغ سر از بدن ايشان جدا مىكردند . القصّه ، بعد از ده روز جماعتى از مفسدان به قيصر رسانيدند كه جمعى كثير از مسلمانان از شهر ، اهل و عيال خود را برداشته در مغارات اين كوه پنهان شده‌اند . قيصر حكم كرد كه جمعى از مردم او آنجا رفته سر آن مغارات پر كاه و هيزم كرده آتش زنند ، تا هركه در اندرون باشد به دود بميرد . آخر الأمر ، آن بىرحم به اين نوع عقوبت چندين تن از مسلمانان را در آنجا هلاك كردند . و چون خاطر از ممر شهر بزاعه فارغ كرد ، عنان عزيمت به صوب حلب منعطف داشت . امير اتابك عماد الدّين زنگى چون سپاه خود را نسبت به سپاه قيصر بسياربسيار ضعيف و بىقوّت ديد ، چه ، كثرت سپاه روم به حدّى بود كه به عدد هريكى از سپاه امير اتابك هزار رومى مىتوانست بود ، بالضروره قاضى كمال الدّين ابى الفضل شهرزورى را به بغداد نزد سلطان مسعود فرستاده پيغام داد كه « اگر قيصر روم حلب را گرفت ، گرفتن بغداد پيش او هيچ اشكالى نخواهد داشت ؛ در آب فرات سوار شده ، راست خود را به بغداد و نواحى عراق عرب مىرساند و هيچ‌كس مانع او نمىتواند شد . اكنون ، مصلحت آن است كه سلطان در اين باب تغافل نورزيده از اطراف و جوانب سپاه جمع آورده روانهء اين‌جانب نمايد تا به اتفاق يكديگر سعى و اهتمام ورزيده اين بليه را از ديار اسلام رفع نماييم . » القصّه ، قاضى كمال الدّين متوجّه بغداد شد و قيصر روم آمده حلب را محاصره كرد . از قبل امير اتابك زنگى ، در حلب ، امير أسوار بود . روز اوّل چون سپاه قيصر به حوالى حلب به عزم جنگ برآمدند ، از جوانان حلب جمعى كثير مكمّل و مسلّح شده از شهر بيرون آمده جنگ مردانه كردند ، و بطريق بزرگ روم را به قتل رسانيدند . چون روميان اين زبردستى [ 63 ب ] از حلبيان مشاهده نمودند ، بسيار متوهّم و خائف شده ، از جنگ دست بازداشتند ؛ چه ، در جمعى كثير از ايشان به قتل رسيدند و باوجودآن هرروز در اردوى روميان آوازه بود كه اينك امير اتابك با لشكرى انبوه از عقب مىرسند . بنابراين ، بعد از سه روز كه در ظاهر حلب بودند ، كوچ نموده به جانب قلعهء اثارب رفتند . اهالى قلعه چون خبر توجّه قيصر شنيدند ، از ترس ، فى الحال ، قلعه را گذاشته بيرون رفتند . قيصر روم چون به حوالى آن قلعه رسيد و آن را از مردم خالى يافت ، فرمود تا جمعى كثير از روميان قلعه را نگاه داشتند و بنديانى را كه از قلعه بزاعه اسير گرفته بودند ، نيز در آن قلعه گذاشتند و آزوقه و استعداد تمام به اهالى آن قلعه داده